تبلیغات
اس ام اس دونی دلبر
همسر مورد علاقه تان را پیدا کنید

 

عاقبت همسریابی از طریق چت كردن یا شاید هم

عاقبت اعتماد به ظاهر خانم ها قبل از ازدواج و وقتی ارایش ...

مطالب خنده دار

شدم با چت اسیر و مبتلایش*شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم *تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد * ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش * کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست* ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من* اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم* به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام* که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم * زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده* که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست * زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت* هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار* گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود * زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت * توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا * بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا * کمان ابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من * بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم * از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست * دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر *نیابم با چت از بهر خود همسر

--------------------------------------------------------------------


«تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶,۲۸۴,۲۳۲ عدد است.و۲۳۱,۲۸۱, ۲۱۹,۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. .

.

.

.

.

.

.

اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!

-----------------------------------------------------------------------


پیده : یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.بالاخره یه روزی به خودش جرات داد و راز دلش را به دختر گفت و از او خواستگاری کرد اما دختر عصبانی شد و پیشنهاد پسرو رد کرد و اونو تهدید کرد که اگر مزاحم او شود حراست را خبر می کند.روز ها گذشت و دختر برای امتحان از پسر جزوه اش را قرض گرفت و داخل اون نوشت:منم تورو دوس دارم متاسفم اگه اون روز رنجوندمت.اگه منو بخشیدی بیا باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.ولی پسر هرگز با او صحبت نکرد.چهار سال گذشت و هر دو ان ها فارغ التحصیل شدند اما پسره دیگر طرف دختر نرفت.

نتیجه اخلاقی : پسر های مهندسی هیچوقت لای جزوه هاشونو باز نمی کنند.

---------------------------------------------------------------------

به این شرط که کلاه کاسکت منو رو سر خودت بزاری...

شبی مرد و زن جوانی که عاشق هم بودند سوار بر موتور به سرعت حرکت می کردند.

زن:یواش تر برو من می ترسم.

مرد:نه این جوری خیلی بهتره.

زن:خواهش می کنم من خیلی می ترسم.

مرد:به این شرط که بگی دوست دارم.

زن:دوست دارم حالا یواشتر برون.

مرد:منو محکم بگیر.

زن:حالا یواشتر برون.

مرد:به شرط این که کلاه کاسکت منو برداری و رو سر خودت بزاری اخه اذیتم میکنه...

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد.

(برخورد موتور با ساختمان حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور بود یکی از دو سرنشین زنده ماند ولی دیگری درگذشت.مرد که از خالی شدن ترمز باخبر شده بود با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر زن گذاشته و می خواست برای اخرین بار دوستت دارم را از زبان زن بشنود.)

---------------------------------------------------------------------


یه روز یه دختری که کور بوده یه پسره عاشقش میشه ،دختر از خدامیخواد که یه جفت چشم بهش بده تا بتونه عشقشو ببینه بعد از یه مدت یه جفت چشم برای دختره پیدا میشه دختره که میفهمه پسره کور بوده بهش میگه برو نمیخوام ببینمت پسره با ناراحتی و دلی شکسته میره و میگه

من میرم ولی مواظب چشام

باش

آخرین مطالب

» از انتخاب شما متشکریم ( سه شنبه 1391/08/9 )
 

دسته ها

نویسندگان

نظرسنجی

چقدر خودتو برای ظهور امام زمان آماده کردی؟



آمار بازید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما